اشک
 
سیستان برای سومین بار...
زابل پایتخت ایران باستان
 
 

دیشبــــ تو را دوباره پر از آبــــ دیده‌ام
دریاچه‌ام نمیر که من خوابــــ دیده‌ام
در فصل شوق با تو ملاقاتــــ می‌کنم
با اشکــــ خویش هم شده دریاتــــ می‌کنمـــ


ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 25 شهريور 1395برچسب:, :: 10:56 قبل از ظهر :: توسط : mojtaba

بی بی صنم جانم انارِ سیستانم
bibi sanam jaanam, anaar-i seestaanam
adored lady, my love, my (sweet) Sistani pomegranate

بہ دروازۂ تاج قرغان جائے صنم جانم
bah darwaaza-i taaj-qurghaan jaa-i sanam jaanam
at the gate of Tashkurgan is your home, my dearest love

کسے حرفِ دلِ ما را ندانست
kase harf-i dil-i ma ra nadaanist
no one knows what our heart says

بہائے محفلِ ما را ندانست
bahaa- i mahfil-i ma ra nadaanist
knows not the value of our gathering

بہ جز طوفان کسے در شہرِ غربت
bajuz toofaan kase dar shahr-i ghurbat
in the alien city, except for the storm, no one

نشانِ محفلِ ما را ندانست
nishaan-i mahfil-i ma ra nadaanist
(no one) knows where our gathering is

بی بی صنم جانم انارِ سیستانم
bibi sanam jaanam, anaar-i seestaanam
adored lady, my love, my (sweet) Sistani pomegranate

بہ دروازۂ تاج قرغان جائے صنم جانم
bah darwaaza-i taaj-qurghaan jaa-i sanam jaanam
at the gate of Tashkurgan is your home, my dearest love

دلِ نازک تر از اندیشہ دارم
dil-i naazuk tar az andesha daaram
I have a heart weaker through fear

ہوائے معتدل چون ریشہ دارم
hawaa-i mu’tadil chun resha daaram
as temperate weather makes the roots flourish

ہمہ گلہائی عالم گر بخشکد
hama gulhaa-i aalaam gar bekhushkad
were all the flowers of the world to dry up

تو در باغِ خیالیم ریشہ داری
tu dar baagh-i khayaalam resha daree
you will still be rooted in the garden of our thoughts

بی بی صنم جانم انارِ سیستانم
bibi sanam jaanam, anaar-i seestaanam
adored lady, my love, my (sweet) Sistani pomegranate

بہ دروازۂ تاج قرغان جائے صنم جانم
bah darwaaza-i taaj-qurghaan jaa-i sanam jaanam
at the gate of Tashkurgan is your home, my dearest love


ارسال شده در تاریخ : جمعه 12 شهريور 1395برچسب:, :: 3:35 بعد از ظهر :: توسط : mojtaba

زابلم هامون تو خشکیده از دست قضا
لشگر ریگ وغبار حاکم شده برخاک تو
چشم خوردی زابلم آبت به یغما برده اند
آفرین بر قوم شیر ومردم بی باک تو
خاطرت باشد که تو انبار گندم بوده ای
پس چه شدانگور نان وبوته های تاک تو
کوه خواجه ،شهر سوخته شاهد عمر تو اند
عمر کن باصبر تازنده شود املاک تو
هیرمند ،لب تشنه ایی چشم انتظاری بحر آب
جان گرفتند مردمان از آب صاف وپاک تو
غم مخور زابل زاین جور وجفای روزگار
شاد گشتند دشمنان از چهره ی غمناک تو
خشک باشی سبز  باشی ماهمیشه باتوایم
شعله میگیرد تنور دل از این خاشاک تو
شک مکن برخود توروزی قهرمانان داشتی
یا علی گوسیستان ملعون شود شکاک تو
(محسن کیخا از سکوهه )


ارسال شده در تاریخ : شنبه 25 ارديبهشت 1395برچسب:, :: 7:55 قبل از ظهر :: توسط : mojtaba

جوادشهنازی
الا رستما، مرد کوپال و نام
که با دست تو دیو و دد گشت رام
الا مرد بخشنده ی تاج و تخت
کجایی که از  خانه ات رفت بخت
کجایی که مردان تو تشنه اند
به خون دل خویش آغشته اند
تو را بستن چشم اسفندیار
دگر شاخه ی گز نیاید بکار
بگویش بیا دست رستم ببند
که بختت رمید و نماندت کمند
بگویش زمان پست و پتیاره شد
بر این مرده ریگ تو بی چاره شد
از این برنگین  بخت رو تافته
ز خنجر تن و جان او آخته
تو را مرگ سهراب ماتم نبود
به مرگ سیاووش تو را غم نبود
بکن بر تن خویش رخت کبود
بکن چشم از اشک همسان رود
که بر مرگ هامون بباید گریست
که بی آن نشایست یک لحظه زیست
به زرتشت بر از بر ما درود
مگر آب چشمش کند زنده رود
دگر هیچ دختی نشوید تنش
به آن پاک دریایچه ی  مهر فش
دگر سوشیان بر نخیزد ار آن
کزان پاک تخمه نمانده نشان.
ز ماتم رخ خویش پر خون بکن
دو دیده ز خون رود جیحون بکن
کنون قوم تو ترک میهن کُند
ز بی چارگی مهر از آن بر کَند.
هلا ریخت باید ز رخ سیل خون
که این جام زرین بشد  واژگون
نبیند رخش ماه دیگر در آن
نخندد بر آن چشم نیک اختران
هلا شرمتان باد نو کیسه گان
توان داشتید و ندادیش جان
ندیدید پر اشک چشم زنان
کشیده به «کُل» جان رنجورشان
ندیدید به هامون چسان ماهیان
فرو مانده در خاک و دادند جان
تو ای مادر دهر خاکت به سر
که فرزند تو شد چنین بدگهر
به دست و تن خویش کردت هلاک
همان به به بر گیردش تیره خاک
دگر شرم تان باد  بی مایگان
زدودید جان از تن سیستان      
چو بدنام نزد خدا  نام تان
هماره بود تلخ زان کام تان
به تاریخ مانید زشت و پلشت
که کس اینچنین تخم زشنی نکشت
جهان را جهاندیده سامان دهد
نه هر بی هنر رأی و فرمان دهد


ارسال شده در تاریخ : جمعه 17 ارديبهشت 1395برچسب:, :: 10:1 قبل از ظهر :: توسط : mojtaba

از ارومیه رد شد و ” هامون “
پشت ذهنش تلق تلق می کرد
بانوی پا به ماه “کنسویه “
توی آغوش باد دق می کرد

رفته ام تا شمال غربی عشق
تکه های دلم ولی جا ماند
سرزمین جنوب شرقی من
تشنه بود و غریب و تنها ماند

من مصیبت کشیده ام یک قرن
بوی آوار می دهد بدنم
داغ هجرت کشیده ام یک قرن
طعم کافور می دهد دهنم

خاطرات نگفته ای دارم
از غروب غریب “اوشیدم”
“قلعه کاخا” که سر بر آورده
چون”سپند” از برابر رستم

باغ تاریخ را هرس می کرد
“پیکرک”با نگاه طوفانی
مانده از این “نگاره ها” تنها
یک ورق حسرت و پریشانی

در کدامین هزاره می بافد
“سوشیانا” برای دامانت
این طلسم است یا تمدن شرق؛
-تیله های شگفت چشمانت-

من به تاریخ خویش می بالم
گرچه این آسمان دلش تنگ است
گرچه گز شانه اش ترک خورده ست
سهم مرغابیان اگر ؛ سنگ است

از ارومیه رد شد و “هامون”
باوری کهنه را تکان می داد
شور و شیرین به هم گره می خورد
به سکوت قبیله جان می داد
سروده ی خانم شهنوازی


ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 16 ارديبهشت 1395برچسب:, :: 7:21 قبل از ظهر :: توسط : mojtaba

غروب خسته «هامون» کنار «خواجه» می ماند

به ناز ساز «اوشیدا» بدون ساز می رقصد



ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 16 ارديبهشت 1395برچسب:, :: 6:53 قبل از ظهر :: توسط : mojtaba

گل و خاک و خِشت  زابل ، سخنی هزار دارد - به یقین که این ولایت ، نسب از بهار دارد - بنگر که نام زابل ، شده آشیان به خوبان - که جمال و حسن ایشان ، خبر از نگار دارد -  به خدا که سیل و طوفان ، شده  شرمسار ایشان  - به یقین طلای آنان ، زر صد عیار دارد - به حریم پاک مولا ، دلشان تپیده هر دم  - که ز فعلشان ولایت ، گل یادگار دارد - همه جا به کل عالم ،  شده سب ،  اداء به حیدر - بجز از دیار رستم ، که سر از هزار دارد - چه تمدنی به پا شد ، به تو ای سرای یزدان - که به شرق و غرب عالم ، همه جا وقار دارد - همه دانش و شجاعت ، همه ریشه و اصالت - همه میوه و ثمر را ، شجرت به بار دارد - به فدای مردمانت ، به فدای عاشقانت - به فدای آنکه بر تو ، دل غصه دار دارد - (بُورک )تو یادگاری ،( کُلَک ) تو صد هزاری - همه دم زمین و باغت ، سخن از انار دارد - تو دیار عارفانی ، تو زمین و آسمانی - نفس و وجود ، قاسم به رهت قرار دارد                

سروده : بختیاری سیستانی


ارسال شده در تاریخ : یک شنبه 5 ارديبهشت 1395برچسب:, :: 11:30 قبل از ظهر :: توسط : mojtaba

گر مرا اعدام و تیرباران کنی
لاشه ام را تکه و ویران کنی
تکه هایش را سپس پنهان کنی
باز گویم که من سیستانیم
تیغ داغی بر تن زارم کنی
همچو حلاجی تو بر دارم کنی
باز گویم که من سیستانیم
گر که از تاریخ مرا پاکم کنی
در بدر در بین افلاکم کنی
زیر آوار ستم خاکم کنی
باز گویم که من سیستانیم
گر که آواره ز سیستانم کنی
درد غربت را تو بر جانم کنی
نان من عشق است تو بی نانم کنی
باز گویم که من سیستانیم
گر ز می نوشی تو ناکامم کنی
جای می زهری تو در کامم کنی
باده را خونین و در جامم کنی
باز گویم که من سیستانیم
گر که سیستان را تو زندانم کنی
رخنه در آئین و ایمانم کنی
اهرمن را حاکم جانم کنی
باز گویم که من سیستانیم
گرچه در دنیا کنون آواره ام
از نگاه این جهان دیوانه ام
گرچه ویران گشته در این خانه ام
باز گویم که من سیستانیم
گرچه امروز بی نصیب از یاری ام
پشت این غم خانه رسوائی ام
گرچه محکوم شب خاموشی ام
باز گویم که من سیستانیم سیستــــانیمـ


ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 27 اسفند 1394برچسب:, :: 3:54 بعد از ظهر :: توسط : mojtaba

برخيز و با ما درين دشت، جوياي آب روان باش
با تشنگان كويري، همپا و هم داستان باش

رفته به تاراج پاييز، دار و ندار گل سرخ
همچون بنفشه سيه پوش، در ماتم بوستان باش

تا جوشد از تاول پا، در هر قدم چشمة آب
اي خاك لب تشنه فارغ، از منّت آسمان باش

هرگز مكن پهن چون گُل، رنگين بساط تجمّل
يك لا قبا باش چون سرو، آزاد و آسوده جان باش

تا از حصار شب شوم، گردي رها در دل صبح
يك روزن انديشة مهر، در ظلمت بيكران باش

بر روي هر باد گمراه، آغوش مگشاي چون كاه
مانند صد خوشه گندم، درسفره ای قرص نان باش

تا وارهند از غم و درد، دلهاي اندوه پرورد
فرياد بيداري قرن، در نای هر ناتوان باش

ای نخل بارآور من، عمرت دراز و سرت سبز
در هُرم اين دشت سوزان، ما را به سر سایبان باش

اي مانده در خاک غربت، افسرده حال و پریشان
همچون " سَهي " از دل و جان، ديوانة سيستان باش.


ارسال شده در تاریخ : دو شنبه 5 بهمن 1394برچسب:, :: 8:4 قبل از ظهر :: توسط : mojtaba

باز زن پنکه را که روشن کرد
بوی سیگار بهمنش پیچید
بوی الکل که مست می رقصید
توی گلهای دامنش، پیچید


خسته از بوی آشپزخانه
خسته از چند شیفت کاری
خسته از رنگ تند نارنجی
خسته از این چهاردیواری


کاش می شد که بشکند اینبار
یک نفر این سکوت مطلق را
آه، یک روز آخرش می کشت
زن همسایه ی دهن لق را


ناخودآگاه باز هم چرخید
روبروی میز توالت بود
باخودش حرف می زد و اما
مرد ،مثل همیشه ساکت بود


باز یخ می زند تمام تنش
وسط آبهای ماسوله
دخترش غرق میشود هر روز
تو سفیدبرفی،هفت کوتوله

طعم میدان تلخ آزادی
داخل قطره های رزماری
کاش میشد دوباره برخیزد
نسل یعقوب لیث صفاری


ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 5 آذر 1394برچسب:, :: 9:40 بعد از ظهر :: توسط : mojtaba

بزن باران که حسی زرد دارم
شبیه بغضهایت درد دارم
میان اشکهایت هی چکیدم
غمی داغ و وجودی سرد دارم


بزن باران، بزن بر تار و پودم
برای قصه هایت گوش بودم
بباران غصه هایت بر دل من
بزن شلاقهایت بر وجودم


من از مستی و از هر خم گریزان
من از احساس هر گندم گریزان
شبیه غربتی با طعم جاده
من آواره،سر درگم گریزان،

همیشه قصه هایم شکل برگ است
بزن باران که روزم روز مرگ است
شکوه بارشت غربت گرفته
نیا باران،دوای من تگرگ است...


ارسال شده در تاریخ : یک شنبه 17 آبان 1394برچسب:, :: 3:1 بعد از ظهر :: توسط : mojtaba


ارسال شده در تاریخ : جمعه 15 آبان 1394برچسب:, :: 1:53 بعد از ظهر :: توسط : mojtaba

یک اتفاق سخت غزل داغدار شد

طوفان وزید و روسری ام بی قرار شد

این کوه خواجه،کوه اوشیدای نیک پی

در خود شکسته، غرق غروب و غبار شد

باران نیامده که به گل اقتدا کنیم

باران نیامد و تب من ماندگار شد

آشفته ی سکوت و هیاهوی جنگلم

وقتی گیاه رفت و زمین شوره زار شد

آنقدر درس صبر نوشتیم روی ابر

ایوب از نجابت مان سوگوار شد

بانوی آب!با دل دریا چه کرده ای؟

هامون چنین  ترانه ی تلخ دوتار شد

فرزند سام و رستم و اسطوره زاده ای

پیشینه ی بلند تو بی اعتبار شد

من رهسپار غربت پاییز می شوم

در طالع تو هرچه سرودم بهار شد

آخر تو سرزمین منی پاک و جاودان

هرچند آسمان تنت سنگ سار شد./سانازشهنوازی


ارسال شده در تاریخ : جمعه 15 آبان 1394برچسب:, :: 1:11 بعد از ظهر :: توسط : mojtaba

دادیا داد بزن

ساکنانم همگی رفته زمن دور شدند
آنچه ماندند همگی خفته ودر گور شدند

دیگر از سیستان نمانده طاغذی

گر نیابیمش نبینیم کر گزی
سیستان ناله برآورده زخاک
با تن خسته وخشکیده وپاک
زغم باغ بگوید بکند گریه به تا ک
بدرد سینه وباز بگوید ای خاک
بادها زوزه کشان هر شب وروز
میبرند هر طرفی گریه پیران با سوز
نازنینان همگی حرف مرا گوش کنید
غافل از من نشوید یا که فراموش کنید
آب می خواهم مرا از غم درآغوش کنید
بهر درمانم همه داروی ،نوع جوش کنید

دادیا(دادخداغفاری)


ارسال شده در تاریخ : یک شنبه 3 آبان 1394برچسب:, :: 5:35 بعد از ظهر :: توسط : mojtaba

شعری ازاستادجوادمحمدی خمک

به رغم عُرف نیاکان، پسر عمو هامان
بریده اند زمانان، پسر عمو هامان



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : جمعه 13 شهريور 1394برچسب:, :: 11:51 قبل از ظهر :: توسط : mojtaba

رستما برخیز دستانم شکست-روح پاک زابلستانم شکست

رستما زابل زوالستان نبود-سرزمین عشرت مستان نبود

خاک اینجا جانماز عشق بود-زال اینجا همطراز عشق بود

(بهمن محمد زاده )

من زابلی ام کویر گلدان من است- ان غیرت رستمانه در جان من است

هر چند که چهره ام ترک خورده ولی-صد قافله اشک نذر چشمان من است

(جواد شعانی زاده)

مردم زابل همه ازاده اند-دست به دست پینه بسته داده اند

( ابراهیم شایان)

این سیستان کجاست که از بوی نان ان-دایم معطر است مشام خیالمان

این سیستان کجاست که تاریخ ملک ماست-نازان به پاسداری جغرافیای ان

(کیومرث قمصری)

رقص توفان نیست این در سرزمین سیستان-بغض تقدیر است که اینک خاک بر سر می کند

باد خشم الود می بافد طناب خاک را-دست غم بر گردن فرزند مادر می کند

(عباس باقری)

سیستان زادگه پاک من است-اری این خاک چو جانم به تن است

موطن پاکدلان است اینجا-مهد گردان و یلان است اینجا

(عبدالعلی رضایی کیخا ژاله)

طفل ابر از تشنگی انگشت اتش می مکد- شیر خشک خاک را در شیشه مادر می کند

دایه ی توفان کنار گاهوار سیستان-از عطش مرگی کودک خاک بر سر می کند

(عباس باقری) 

یعقوب لیث ای دل تاریخ سیستان- نام تو سبز چو باران به بوستان

درسطر سطر فرهنگ عاشقی-هرگز نخواندم انچه تو خواندی به چشم جان

(عباس باقری)

یاد ان روزی که دریا زنده بود-شورگزها را گلی از خنده بود 

رستم از سهراب کشتن ننگ داشت-پیش دلهامان حنامان رنگ داشت

شب به نیزار دعا سر می زدیم-صبحدم در عشق پر پر می زدیم

بر ضریح لحظه ها گل می شدیم- باغبان زخم زابل می شدیم

(محمد رضا خندان)

سیستانی ماه را گم کرده است-درفغان ها آه را گم کرده است
روبرو طوفان فقر و رنج ودرد-پشت سر آزادگی و آه سرد


ارسال شده در تاریخ : جمعه 16 مرداد 1394برچسب:, :: 8:15 قبل از ظهر :: توسط : mojtaba

شب پرده می‌کشد به سرِ کلبه با درنگ
بر بوریا نشسته یـَلی، چهره آذرنگ
از تنگنای فتنۀ بیگانگان به تنگ
اندیشه‌اش رهایی ازآن یوغ وبند و ننگ
مامِ وطن به گوش دلش می‌زند نهیب:
تا کِی از این شکیب! تا چند از این درنگ؟!



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : جمعه 2 مرداد 1394برچسب:, :: 5:43 بعد از ظهر :: توسط : mojtaba

"فکر را پر بدهید"

و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر
"فکر باید بپرد"
برسد تا سر کوه تردید
و ببیند که میان افق باورها
کفر و ایمان چه به هم نزدیکند ....

 "فکر اگر پر بکشد"

 هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست،
همه پاکیم و رها ...

نیمایوشیج

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 26 تير 1394برچسب:, :: 9:54 بعد از ظهر :: توسط : mojtaba

گفته بودم که دوستت دارم،ماه بانوی مهر بر دوشم
گفته بودم که مثل اوشیدر،با تو هستم اگرچه خاموشم
کانس اویا چقدر زیبایی،چه قدر لایق تماشایی
باز کن چشم آبی ات را تا،من به تاریخ فخر بفروشم
سفره ات را که پهن می کردی،بر تن باستانی ایران
عطر انبار غله می پیچید ،نی به نی مادر غزل جوشم
زخمهای تو گر چه بی رنگ است، قیچکت با عطش هماهنگ است
گوش کن نغمه های هامون را؛موج و توفان نشانده در گوشم
دستهای تو خسته هم باشد، این سبو گر شکسته هم باشد
ساقی سرزمین من هستی،فقط از این پیاله می نوشم
دسته دسته نشسته کاکایی،روی تالابهای سکایی
تا بدانی نمی روی از یاد، بخروشی و با تو بخروشم
باز..باران، ترانه ات باشد، آب … مهمان خانه ات باشد
من برای تو سبز می خوانم، من به یاد تو سبز می پوشم
سانازشهنوازی
 

ارسال شده در تاریخ : جمعه 12 تير 1394برچسب:, :: 2:19 بعد از ظهر :: توسط : mojtaba

اینجا اگر بهار شود از عجایب است،
طوفان اگر بدون خاک شود از عجایب است،
...

 



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهار شنبه 10 تير 1394برچسب:, :: 9:46 بعد از ظهر :: توسط : mojtaba

فرخی سیستانی:

دل من همی داد گفتی گواهی     که باشد مرا روزی از تو جدایی

بلی هرچه خواهدرسیدن به مردم   بر آن دل دهد هر زمانی گواهی

من این روز راداشتم چشم وزین  غم   نبوده‌ست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن      نه چندانکه یکسو نهی آشنایی

سه نفر در شعر فارسی شاخص اند: سعدی،فرخی سیستانی وایرج میرزا. شعر فرخی سیستانی سهل وممتنع است  وازین رو وی را حکیم نامند که  در بیان کلام هر چیز را در جایی که باید بکار برده است.

شعر فرخی سیستانی از بعد غیرقابل تقلید بودن در زبان فارسی در نهایت درجه اهمیت است و بعد از ایشان فقط سعدی و ایرج میرزا توانستند با موفقیت در این شیوه دنباله رو این سبک شعری باشند. همانگونه که ملاحظه می گردد این شعر با گذشت 1000 سال دارای مفاهیم روزآمد و زبان و بیانی ساده وروان می باشد که غایت شعر وشاعری است؛ از آن گذشته فرخی سیستانی در آفرینش تغزل در شعر نیز نفر اول بوده است.استادعمرانی


ارسال شده در تاریخ : چهار شنبه 3 تير 1394برچسب:, :: 6:5 بعد از ظهر :: توسط : mojtaba

حاصل توان و ذوق ملّتی بزرگ
جلوه زار این دفینه ی هنر شده
هر نشانه ای که می خورد در آن به چشم
رهنمون به صد نشانه ی دگر شده

کوزه ای سفال داد می زند که هان!
پُر ز باور زلال این زمین منم
داد می زند که راز ناک و پر شکوه
رف نشین ابتکار بی قرین منم

پیش هر غریبه سر به جَیب ِغم مبر!
از چه اصل خویش را ز یاد بُرده ای؟
لحظه ای ببین ز تازیان به گرده ات
چند قرن ضرب ِتازیانه خورده ای؟

پس بزن ز روی سینه ام غبار را
راز و رمز ِجاودانی مرا بخوان
از ورای فهم و هوش مردمان من
فرّ و شوکت جهانی مرا بخوان

سینه ی مرا بکاو، تا کسی تو را
نشمرد چو بردگان ِبی هنر، حقیر
ریشه ی تو در دل خرابه ی من است
چون گذشته ها به من ببال و جان بگیر!

این خرابه های مانده از زمان دور
می نشاندت به جایگاه افتخار
خشت خشت هر بنای کُهنه ای
گویدت حدیثی از گذشت روزگار

گویدت که نیستی زبون ِسِفلگان
گویدت که آریایی ِنژاده ای
گویدت که بر فراز قلّه ی غرور
با وقار و سربلند ایستاده ای

آید از نهایت کرانه ها به گوش
شیهه ی بلند رخش ِمست و جفت خواه
دیده می شود شکوه تهمتن هنوز
از پس گذشت ِپُر شتاب سال و ماه


ارسال شده در تاریخ : چهار شنبه 3 تير 1394برچسب:, :: 5:52 بعد از ظهر :: توسط : mojtaba

ای هم نفسان زدوست یاری طلبید-سیستان زکوچ بچه بیمار شده است

ای هم وطنان سیستان غم بار شده است- عیب دگران به گردنش بارشده است
ای هم نفسان سنگ غزل راشکنید-خاک سیستان زمرده بیزار شده است
ای هموطنان سراغ یاری بروید - آبی  نیامدو زمین بیمار شده است

دادخداغفاری

 


ارسال شده در تاریخ : چهار شنبه 3 تير 1394برچسب:, :: 5:6 بعد از ظهر :: توسط : mojtaba

جنس ضجه های دیشبش فرق می کرد. زوزه ­­های امروزش نه از سر موج طببعت بلکه از سر نا آرامی و بی قراری شنزارهایی است که دوست دارند مانند پتکی از نامردی نامردمان بر سرمان بکوبند. باد ما را با خود می برد. دیرگاهیست که ما را برده از هیاهوی شهری که در سکوت سخت دارد جان می­دهد. آرام و بی سر و صدا...



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 20 خرداد 1394برچسب:, :: 11:55 بعد از ظهر :: توسط : mojtaba

همسفر گشتم پگاهي

 از ديار دور غربت

 با جواني سبزگون رخسار

 در مسير دشت گرگان...



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : شنبه 2 خرداد 1394برچسب:, :: 7:26 بعد از ظهر :: توسط : mojtaba

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 صفحه بعد

درباره وبلاگ
امیدوارم این یادگاری های مکتوب ناگفته های سرزمینم رابرهمگان روشن نماید. اهورای پاک راشاکرم برآنکه ازجام خدمت ؛به من جرعه ای نوشاندتاگامی درراه اونهم وبه مقام قربش نزدیک گردم. امیدوارم که تلاشم دراهدای این وبلاگ موردرضایت مخاطبین قرارگرفته وباانعکاس نظرات پیرامون مندرجات،مراازانتظارات آینده خودبهره مندفرمایند.
موضوعات
آرشيو وبلاگ
نويسندگان

Alternative content